X
تبلیغات
رایتل

دختر زیبایی بود پشت پنجره بود.او هم نگاه پسر میکرد.نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد.اشاره کرد دختر بیرون بیاید.دختر لبخند زد!بعد پسر فهمید چه لبخند تلخی است.نگاه هم میکردند.پسر این پا و آن پا میکرد.سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت.باز با دست اشاره کرد که دختر بیرون بیاید.صورت دختر گرد و معصوم بود.کاغذ مچاله شده ای را از پنجره بیرون انداخت.رویش نوشته شده بود از من بگذر...چون نمیتوانم

«من فلج هستم»



تاریخ : سه‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1392 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : مرتضی | نظرات (1)
.: Weblog Themes By VioletSkin :.